.//:: شعر ::\\. بیل نزن کلیک کن پولدار شو. آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ نويسندگان یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:, :: 22:47 :: نويسنده : سهروردی
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟ آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست دانیم آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت این اشک دیده من و خون دل شماست مارا به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک رهزنست وآن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تابنگری که روشنی گوهر از کجاست. مرحومه پروین اعتصامی پنجم ابتدایی یادش بخیر! نظرات شما عزیزان: پيوندها
|
|||
![]() |